واســه کسی که نمیــاد...!؟
می گویند خدا همیشه با ماست ای غم نکند خدای مایی...!؟
باز هم آذر، باز هم آتش و باز هم عشقی آتشین. روزهای آخر پاییز است و باز هم روزهای خداحافظی از این لباس زرد عاشقانه . هی تو ... ای کسی که داغ آمدن را تا ابد بر دلم کاشتی. روزهای آخری هست که در کوچه، روی فرش برگهای زرد، منتظرت می نشینم. دیگر کم کم باید به فکر کرسی باشم. و پدرم از داستانها و شنیده هایش بگوید و من فقط نگاهش کنم. و بی آنکه بدانم چه می گوید، سرم را به عنوان صحت حرفهایش تکان دهم. و در پشت چشمان و دل کوچکم بی آنکه کسی بفهمد گریه کنم و عزادار باشم. میان سفیدی برف ... سیاه پوشم . و غم روزهایی را دارم که می شد تو اُم باشی، اما نبودی ... آری همه خوابند ... یا خوابند یا کوچ کرده اند . هی تو ... تو از کدام دسته ای ...؟ به جز کلاغهای سیاه پوش صدایی نیست که آمدن صبح را خبر دهد . به جز زوزۀ گرگان صدایی نیست که تاریکی شب را بیان کند. چه زمستانی خواهد بود، روزهایش تاریکتر از شبهایش. آهای تویی که صدایم را می شنوی ... بیدار شو ، صبح شده ... هوا تاریک است ... ل م س: از دوستان عزیز دعوت می کنم تا فردا شب به وبلاگ دکلمه هام بیان. فردا شب دکلمه جدیدم با نام " رویا " آپ میشه و اینکه یه سوالی دارم که امیدوارم با جواب دادن به سوالم منو در تصمیمی که می خوام بگیرم کمک کنید.پس وعده دیدار فردا شب وبلاگ بهت گفته بودم زیاد تو دلم نگرد. نگفته بودم ...!؟ دیدی آخرش گم شدی، دیدی آخرش نفهمیدی چه جایی اومدی، دیدی دیگه در خروج رو نمی تونی پیدا کنی. انقدر گشتی، انقدر بهش نگاه کردی که آخرش گم شدی ... مثل من، که انقدر بین چشما و اشکات گشتم که گم شدم. بهت گفتم حرفامو خوب گوش نکن، بهت گفتم باهام رویا نساز، گفتم گرفتارم میشی. نگفتم ...!؟ بهت گفتم انقدر غرق صدام نشو، بهت گفتم با خنده هام عاشق نشو . نگفتم ...!؟ بهت گفتم و بهم گفتی، یادته ..!؟ بهم گفتی : رضا چشام که خوشگل نیست. گفتم: هست . گفتی : من زشتم رضا ...! گفتم: تو فرشته ای گفتی: ما به هم نمی رسیم گفتم : آره، ولی رسیدن برا من فقط به معنی با هم بودن نیست ما به هم رسیدیم فرشتۀ عزیزم. گفتی می خوای ساکن دلم باشی . گفتم: خیلی وقته ساکنش هستی. گفتی: رضا عاشقتم . گفتم: معشوقمی . گفتی: رضا دیوونه ای ... گفتم: آره، دیوونتم دیوونه . گفتی گفتی گفتی...و گفتم . نه من کم آوردم نه تو . اما آخرش هر دومون گم شدیم من تو نگات. تو، تو دلم ... امروز، روزه تولده . تولد کسی که اولین بار واسه کسی که نمیاد، شعر گفت، خوند، اشک ریخت، ولی اون نیومد. امروز سالها از نیومدنش می گذره و کسی نبود، پرستویی مهاجر نبود که خبر اومدن یا نیومدنش رو بیاره . راستی دیروز بارون اومد و همه چیزو شست همه جا رو آماده اومدنت کرد. منهم گل سرخی در دستم آماده، تا تقدیمت کنم. امروز خونمون فقط از صدای تو پر شده، حتی این کلبۀ کوچیک عاشقانه ام. مریم جان سی و دو بهار پاییزی گذشت، بهار سی و سوم تو پاییزی عاشق مبارکت باشه . عاشق و مجنونت شدم، نخونده مهمونت شدم کلی پریشونت شدم، امّا بازم نیومدی لبای خندونت شدم، گشنه شدی نونت شدم آب فراوونـــت شــدم، امّا بازم نیومدی همیشه ممنونت شدم، من نی چوپونت شدم آب تو بیابونـت شــدم، امّا بازم نیومدی کشته مژگونت شدم، هلاک چشمونت شدم رفتم و قربونــت شدم، امّا بازم نیومدی امـّــا بــازم نیــــومــدی . . . دانلود همین شعر " امّا بازم نیومدی " با صدای مریم : عزیزم سلام . امروز اومدم بگم، دوستت ندارم. وقتی تو بغلم آروم جا می گیری، وقتی موهای لطیفت صورت سردمو لمس می کنه، وقتی بو می کنم، وقتی نفس عمیق می کشم، وقتی چشامو می بندم... وای ... چه بویی،بوی موهات دیوونم می کنه. وقتی با دستای گرمت صورتمو نوازش می کنی، دلم یک آن می خواد از جا کنده شه. به سوگندت قسم اگه ادامه بدم می میرم، از فرط دوست داشتنت. وقتی می گی : رضا...! دوستت دارم ، قلبم داره خودشو دیوانه وار به سینه ام می کوبه. عزیزم از امروز دیگه دوستت ندارم. از همین ثانیه ، می پرستمت ...! تو باش خدای من، و من میشم بندۀ در بند تو ...! تو باش تنها بت، بتخانه دل منو، من میشم تنها بندۀ وفادار و عاشق تو ...! تو خدایی کن و من ستایشت...! لیلی قصه های من، تا ابد مجنونت خواهم ماند ...! دیوانه وار ... می پرستمت ...! بعضی وقتا عشقت خیلی دوره، طوری که به هر کی بگی فک می کنه این عشق دو روزه از یاد می ره ولی در عین نا باوری می بینی که عاشق کیلومترها واسه دیدنش میره، حتی شده از پشت پنجرۀ خونشون به خاطر یه نگاه، یه لبخند و شاید هم یه بوسه. نه که فک کنی اینارو دارم از خودم می گما ، نه ... من چند تاشونو خودم دیدم که از اینجا بلند می شن میرن اصفهان، قم، اراک و ... بعضی وقتا یه نگاش تا ماهها جلوی چشاته، چشمای عسلیش، اون خنده هاش از جلوی چشات کنار نمی ره . صداش همش تو گوشته ... راستی اینش خیلی جالبه ، دیگه هواستم سر جاش نیست، هر کی هر چی بهت می گه تو جوابش می گی : ها ..!؟ و اون مجبوره حرفشو تکرار کنه . همش دوست داری روی تختت دراز بکشی و با خودتو اون، یه عالمه رویا بسازی. تو رویاهات باهاش بگردی، بخندی، بغلش کنی، و آخر سر یه آه می کشی و تو دلت می گی ای کاش الان پیشم بود. سارا حرف خوبی میزد : تو ذهنت یه عالمه حرف برای گفتن حاضر می کنی، ولی تا می بینیش تا چشت به چشاش میوفته به جز سلام چیزی نمی تونی بگی ،،، تازشم وقتی می خوای بخوابی از خدا می خوای تو خواب هم ببینیش، البته اگه از دست عشقش خواب داشته باشی. من دیگه سکوت می کنم تا خوب بخوابی ... پنج هزارو چهارصد ثانیۀ خوب و زیبا واسه من ، بقیشم مال تو ... 


| Design By : Night Skin |


